<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چقدر این شعر بلند گریه می کند...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 26 Aug 2026 09:28:20 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com/post/7</link>
<description>۱. دفترچه یادداشتمو باز کردم و لیست کارهایی که توی این چند روز باید انجام بدم رو نوشتم، اینجوری کارا میره جلو و وقتایی که لیست نمی گیرم دقیقا نمیدونم دارم چیکار میکنم. ۲. گاهی اوقات موضوعات حاشیه ای باعث میشن موضوع اصلی و چالش هاش فراموش بشه، نمیدونم این خوبه یا بد ولی چاره ای نیست باید به روش مورچه ای خودم برم جلو. ۳. کاش آدما کمی مهربون تر بودن، از هیشکی هم انتظار نداشته باشم، از مامانشون دارم....</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 09:28:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>rainy-day000</dc:creator>
<guid>rainy-day000.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>ساقی بیا که عشق صدا می کند بلند...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com/post/6</link>
<description>داشتم به بیست سال گذشته ی زندگیم فکر می کردم، اگه توی درس و دانشگاه موفق تر بودم، اگه میتونستم یه شغل خوب و مناسب پیدا کنم، اگه میتونستم ارشد رو توی یه دانشگاه مطلوب تر بگیرم، حتما بابا و مامان رو خوشحال می کردم، اما اگه هیچوقت با تو آشنا نمی شدم، قطعا آدم خوشحال تری بودم الان...</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 12:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rainy-day000</dc:creator>
<guid>rainy-day000.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>از در درآمدی و من از خود به در شدم...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com/post/5</link>
<description>اینکه من برای فراموش کردن آدم های عزیز زندگیم که دیگه به هر دلیلی ندارمشون رسما سال های سال جون می کنم، اینکه هنوزم دلم برات پر می کشه و توی هر روزم ساعتها توی ذهنم دارم باهات حرف می زنم و هر اتفاقی که می افته، گوشی رو ورمیدارم و با تو در موردش حرف می زنم، اینکه تو مخاطب تمامِ غم ها و شادی های منی ولی توی واقعیت ندارمت خیلی درد داره، میدونم میدونم عزیزکم باید به انتخابت، به نبودت و حتی به خودم احترام بذارم و توی همین سکوت ادامه بدم ولی یه روزایی زورم به</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 12:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rainy-day000</dc:creator>
<guid>rainy-day000.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
<item>
<title>تلخِ روزام مثل حرفایِ توئه...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com/post/4</link>
<description>روی تخت دراز کشیدم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم و مثلا خوابم. اما توی دنیای بی پایان افکار بی سرانجامم غرق شدم. با خودم فکر می کنم به آخرین بارها. آخرین باری که به خودم رسیدم. آخرین باری که کرم نرم کننده زدم به دست های مظلومِ زحمت کشم. آخرین باری که کاغذ الگو و پارچه پهن کردم و خیاطی کردم. آخرین باری که برای دخترکم قصه خواندم. آخرین باری که باهاش بازی کردم. انگار همه چی رو رها کردم توی یک بی پایانی نامعلوم.</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rainy-day000</dc:creator>
<guid>rainy-day000.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://rainy-day000.blogfa.com/post/1</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2026 18:03:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>rainy-day000</dc:creator>
<guid>rainy-day000.blogfa.com/post/1</guid>
</item>
</channel>
</rss>
