تلخِ روزام مثل حرفایِ توئه...
روی تخت دراز کشیدم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم و مثلا خوابم. اما توی دنیای بی پایان افکار بی سرانجامم غرق شدم. با خودم فکر می کنم به آخرین بارها. آخرین باری که به خودم رسیدم. آخرین باری که کرم نرم کننده زدم به دست های مظلومِ زحمت کشم. آخرین باری که کاغذ الگو و پارچه پهن کردم و خیاطی کردم. آخرین باری که برای دخترکم قصه خواندم. آخرین باری که باهاش بازی کردم. انگار همه چی رو رها کردم توی یک بی پایانی نامعلوم. انگار قلبم از حجم اتفاقات این یک سال و به خصوص این ماه ها دچار شوک شده باشد و حالا برای زنده ماندن خودش رو زده به بی خیالی، بی فکری و فرار از همه چی و رهایی در خلاء.
تمام راه ها رو نصفِ گذاشتم، گوشه ی اتاق پر شده از کارتن هایی که نمیدونم باید بیشتر بشن یا کمتر.
این روزها فقط مرددم...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:51 توسط ساغر
|