ساقی بیا که عشق صدا می کند بلند...

داشتم به بیست سال گذشته ی زندگیم فکر می کردم، اگه توی درس و دانشگاه موفق تر بودم، اگه میتونستم یه شغل خوب و مناسب پیدا کنم، اگه میتونستم ارشد رو توی یه دانشگاه مطلوب تر بگیرم، حتما بابا و مامان رو خوشحال می کردم، اما اگه هیچوقت با تو آشنا نمی شدم، قطعا آدم خوشحال تری بودم الان...

از در درآمدی و من از خود به در شدم...

اینکه من برای فراموش کردن آدم های عزیز زندگیم که دیگه به هر دلیلی ندارمشون رسما سال های سال جون می کنم، اینکه هنوزم دلم برات پر می کشه و توی هر روزم ساعتها توی ذهنم دارم باهات حرف می زنم و هر اتفاقی که می افته، گوشی رو ورمیدارم و با تو در موردش حرف می زنم، اینکه تو مخاطب تمامِ غم ها و شادی های منی ولی توی واقعیت ندارمت خیلی درد داره، میدونم میدونم عزیزکم باید به انتخابت، به نبودت و حتی به خودم احترام بذارم و توی همین سکوت ادامه بدم ولی یه روزایی زورم به این دلتنگی نمی رسه و این روزا مشخصه که زور این دلتنگی بیشتره.

تلخِ روزام مثل حرفایِ توئه...

روی تخت دراز کشیدم و دستمو روی پیشونیم گذاشتم و مثلا خوابم. اما توی دنیای بی پایان افکار بی سرانجامم غرق شدم. با خودم فکر می کنم به آخرین بارها. آخرین باری که به خودم رسیدم. آخرین باری که کرم نرم کننده زدم به دست های مظلومِ زحمت کشم. آخرین باری که کاغذ الگو و پارچه پهن کردم و خیاطی کردم. آخرین باری که برای دخترکم قصه خواندم. آخرین باری که باهاش بازی کردم. انگار همه چی رو رها کردم توی یک بی پایانی نامعلوم. انگار قلبم از حجم اتفاقات این یک سال و به خصوص این ماه ها دچار شوک شده باشد و حالا برای زنده ماندن خودش رو زده به بی خیالی، بی فکری و فرار از همه چی و رهایی در خلاء.
تمام راه ها رو نصفِ گذاشتم، گوشه ی اتاق پر شده از کارتن هایی که نمیدونم باید بیشتر بشن یا کمتر.

این روزها فقط مرددم...

...